حكيم ابوالقاسم فردوسى
582
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بخواست و گفت : اگر من مست و بيهوش گشتم و در آن مستى سركشى نمودم ، سزاوار باشد كه گناه مرا ببخشى و آيين و را هم را تازه گردانى . آنگاه شاه كابل با سرى پر از كينه و دلى پر از چاره و با پايى برهنه به پيش رستم رفت . رستم كه چنين ديد ، گناه او را ببخشيد و پايگاه او را فزونتر ساخت . سپس بفرمود تا سر و پاى خود را بپوشاند و بر اسپ سوار شود و بيآيد . در كنار شهر كابل ، جايى دلآراى و پر از سبزه و آب و درختى بود . پس به آنجا رفتند و در آنجا فرود آمدند . شاه كابل خوردنيهاى بسيارى بيآورد و جشنگاه خرّمى بيآراست . مِى آورد و رامشگران را نيز فراخواند و بزرگان را بر تخت بزرگى بنشاند . آنگاه به رستم گفت : اگر آهنگ شكار دارى ، جايى بر دشت و كوه دارم كه در هر جاى آن گروههايى از نخچير مىگردند . همهء آن كوه پر از ميش كوهى و سراسر دشت پر از گورخر است و هر كسى كه اسپى تكاور داشته باشد ، از آن دشت گورخر و آهو به چنگ مىآورد . پس شايسته نباشد كه از آن دشت خرّم بگذرى . رستم از شنيدن گفتار او در بارهء آن دشت پر از آب و آهو و گورخر به شور آمد . به چيزى كه آيد كسى را زمان * بپيچد دلش كژّ بگردد گمان چنين است كار جهان جهان * نخواهد گشادن به ما بر نهان به دريا نهنگ و به هامون پلنگ * همان شير جنگاور تيز چنگ همان پشّه و مور در چنگ مرگ * همان باشد ، ايدر بُدن نيست برگ پس رستم بفرمود تا رخش را زين كنند و سراسر دشت را پر از باز و شاهين شكارى سازند . آنگاه خود ، كمان كيانى به تركش نهاد . شغاد در آن سوى رستم مىراند و زواره نيز به همراه تنى چند از آن انجمن نامدار با رستم پيل تن مىراندند . ليك آن سپاهيان از پِى شكار پراكنده گشتند و به سوى آن كَندهها و يا ديگر جاها رفتند . ولى زواره و تهمتن در همان راهى مىرفتند كه از براى مرگ ايشان چاهى در آن بود . ناگهان رخش بوى آن خاك نو را بيافت و تن خويش را بسان گويى گِرد بكرد .